تبلیغات
خون اشام ها و گرگ نما ها شاید افسانه فرازمینی ها حقییقت داشته باشند - قصه ی عشق پسر موتور سوار و دختر مدرسه ای از نوع رویدری
درباره وبلاگ

آرشیو

طبقه بندی

آخرین پستها

پیوندها

پیوندهای روزانه

صفحات جانبی

نویسندگان

ابر برچسبها

نظرسنجی

آمار وبلاگ

Admin Logo
themebox

قصه ی عشق پسر موتور سوار و دختر مدرسه ای از نوع رویدری

*شخصیت های این قصه بر اساس تخیل نویسنده شکل گرفته اند و هیچگونه مصداق واقعی ندارند!

داستان از اونجا شروع میشه که پسرک قصه ی ما برای بار 27 شکست می خوره و تصمیم می گیره بره و یه عشق دیگه برای خودش دست و پا کنه. پس عصر که میشه یه تیپ درست و حسابی می زنه و موتورش رو هم تمیز می کنه و میره سر راه دخترایی که از مدرسه میان. دختری رو می بینه و برای بار بیست و هشتم یک دل نه صد دل عاشق میشه و برای اینکه عشقشو ثابت بکنه ششصد بار سر راهش با موتور میره و میاد تا اینکه دختره به خونش می رسه.شب که میشه میره و از باجه تلفن( که به لطف ادراه مخابرات برای رفاه حال عشاق تعبیه شده) زنگ می زنه و میگه : از اون لحظه ای تورو دیدم نمی دونم چی شد عاشقت شدم و تو عشق اولم هستی و اگه تو رو دست نیارم خودمو می کشم!

دختره می گه: من راجع به تو چیزای خوبی نشنیدم

پسره می گه: درسته من مشروب می خوردم، دعوا می کردم، شیراز!!!!! زیاد می رفتم اما عشق تو منو متحول کرد

دختره هم از این همه صداقت خوشش میاد وقبول می کنه و از اون روز به بعد شروع می کنن به روزی 12 ساعت تلفنی حرف زدن. تا اینکه بعد از دو هفته دختره با اشک و زاری به پسره زنگ می زنه و میگه یه خواستگار پولدار برام پیدا شده و اگه تو نیای خواستگاریم منو میدن به اون!

خلاصه پسرک هم بلند میشه میره پیش باباش و میگه من زن می خوام. باباش هم فکری می کنه و میگه به به پسر ما بزرگ شده الان 18 سالشه ، نکاح هم که سنت رسول خداست ، روزی هم اون میرسونه. تازه اگه زن ندیم یا میره معتاد میشه یا بلایی سر خودش میاره. خلاصه بلند میشن و میرن خواستگاری دختره. پدر و مادر دختر هم میگن درسته این پسر هنوز دیپلم نگرفته ، سربازی نرفته ، کار نداره ولی همینکه دخترم اونو می خواد کافیه.

اینجای  قصه رو داشته باشید...

اما بشنوید از خواستگار پولدار، خواستگار پولدار قصه ی ما پیرمردی هفتاد ساله بود که زنش به رحمت ایزدی رفته و از اونجایی که شنیده رویدر راحت زن میدن بلند شده و اومده به شهرمون که زوجه ای اختیار کنه. اما وقتی جواب رد رو از دختره می شنوه میره چهار خونه بالاتر و زن بیوه ای میگیره و می بره ولایت خودشون و در اونجا خبر رسیده که زن پیرمرد رفته تو کار غنی سازی اوقات فراغت جوانان و حسابی اسم و رسم رویدر رو بالا برده، دستش درد نکنه!

حالا برگردیم سر قصه ی خودمون...

خلاصه دختر و پسر ماشین می گیرن و میرن لار تا عقد کنن و از فرداش طبق رسم چندین هزار ساله ، دختر رو بر ترک موتور می نشونه و به مدت 100 روز هر روز عصر می رن روی تنب برکه. و حالا که دارم این قصه رو براتون تعریف می کنم خبر اومده که دختره حامله است و احتمال می دن بچه مال دوره عقدیه چون هنوز عروسی نکردن و چون ما هم آدم خوش بینی هستیم میگیم تو زمان عقدی درست کردن و خوشحالیم که خدا یه بچه به این زوج خوشبخت هدیه کرده.

قصه ی ما به سر رسید کلاغه هم به شما ربط نداره که به خونش رسید یا نه



نوشته شده توسط :پویا معزی
پنجشنبه 28 مهر 1390-08:37 ق.ظ
نظرات() 

http://rodriquezkqivtmqddn.jigsy.com
چهارشنبه 18 مرداد 1396 08:41 ق.ظ
I blog often and I seriously appreciate your information.
This great article has truly peaked my interest. I'm going to bookmark your website
and keep checking for new information about once a week.
I subscribed to your RSS feed as well.
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر